تبليغاتX
علیرضا در تنهایی خود

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او ومهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 21:39 موضوع | لينک ثابت


دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


 

نوشته شده توسط پروین در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 0:32 موضوع | لينک ثابت


اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! " ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو فرد كه با يك ببخشيد تمام ميشود


 

نوشته شده توسط پروین در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 0:29 موضوع | لينک ثابت



براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم


 

نوشته شده توسط پروین در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 0:58 موضوع | لينک ثابت


چه روزگاريه !!!بچه كه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا


 

نوشته شده توسط پروین در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 0:57 موضوع | لينک ثابت


مهربانی

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود


 

نوشته شده توسط پروین در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 0:54 موضوع | لينک ثابت


دنیا....

پلکهايت را که مي بندي دنيا تمام مي شود ... و لبهايت را که مي گشايي تمام دنيا مي شوي ... کاش شبها آنسوي پلکهايت باشم و روزها اين سوي لبهايت ...


 

نوشته شده توسط پروین در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 9:26 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط پروین در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 23:42 موضوع | لينک ثابت


مخابرات

 

روز 20 اردیبهشت = روز تحریم موبایل های همراه اول به علت گرانی

 

برای اعتراض به بالا بودن هزینه مکالمه و اس ام اس همراه اول روز 20 اردیبهشت به جمع ما بپیوندید و موبایلهای خود را خاموش کنید

 

برای سامان دادن به این اوضاع خواهشمند است دیگران را مطلع سازید تا شاید این اتفاق باعث بهبود گردد

 

دوست من اگر شما هم وبلاگ یا وب سایت دارید این مطلب را بگذارید

روز 20 اردیبهشت = روز موبایلهای خاموش


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 22:26 موضوع | لينک ثابت


نشانی من...

 من نشاني از تو ندارم،اما نشاني‌ام را براي تو مي‌نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌هاي تنهايي شو! كلبه‌ي غريبي‌ام را پيدا كن، كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي‌‌ام، در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي كويري كه غرق انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته‌ام..........

 


 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 21:51 موضوع | لينک ثابت


حسرت

 حسرت....... هر روز مي‌نشينم اينجا در مكاني آشنا رو به رويم ديواري سرد و لخت پنجره‌اي خاموش و دري بي كليد روزها در گذر باد مي‌نشينم ميايد،مي‌چرخد درزهاي پنجره را درمي‌نورد و بعد....... برمي‌گردد وبه راه خود مي‌رود من كي به راه خود خواهم رفت؟ با كفش‌هايي كه ندارم من كجاي اين سفر از پا افتادم كه حالا ديگه پايي براي رفتنم نيست حتي هيچ كفشي هم به اندازه پايم نيست من كجا بود كه از سفر بازماندم و كاروان بي لحظه‌اي توقف رفت؟ كاروان رفت اما نه


 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 21:48 موضوع | لينک ثابت


گریه

گريه ......... وقتي گريه كردم گفتند بچه اي ! وقتي خنديدم گفتند ديونه اي! وقتي جدي بودم گفتند مغروري ! وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش! وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي! وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي ! وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي! اما گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور، اما هرگاه گونه هايم خيس مي شود ميدانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر از احساسم.


 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 21:47 موضوع | لينک ثابت


رفتن

بايد گذشت و رفت.... دوباره واژه سفر را در قاب تنهايي اتاق خاطراتم ميخکوب ميکنم سرزمين خشک خاطره يخ زده و فرسوده شده زندگيم بوي غربت و بي قراري گرفته رفاقتها پوچ وتو خاليست وحال کوچ تبلور زندگيست بايد رفت و به اندازه تمام تنهايي ها فرياد را در آغوش کشيد بايد رفت و....


 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 21:46 موضوع | لينک ثابت


( آرامش )


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 17:40 موضوع | لينک ثابت


آه......................( سکوت )


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 17:34 موضوع | لينک ثابت


مي دوني چقد دوستت دارم؟؟؟

مي دوني چقد دوستت دارم؟؟؟ به اندازه ي تمام موهاي سرت ضربدر تعداد نفس هايي كه تا آخر عمر مي كشي، ضربدر تمام ستاره هاي آسمون . . . . . . . ضربدر صفر


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 16:40 موضوع | لينک ثابت


اگر دانشگاه آزاد نبود

چرا همه‌ي ما به دانشگاه آزاد عشق مي ورزيم؟ الف. چون اگر دانشگاه آزاد نبود ما بي‌سواد مانده و در نتيجه معتاد مي‌شديم. ب. چون اگر دانشگاه آزاد نبود پدران ما ثروتمند شده و از ياد خدا غافل مي‌شدند. ج. چون اگر دانشگاه آزاد نبود مردم از داشتن الگوي موفق مديريت محروم شده و جامعه دچار بحران مديريت مي‌شد. د. چون اگر دانشگاه آزاد نبود مقدار زيادي از وسايل آرايشي و لباسهاي کوتاه و تنگ روي دست فروشنده هاي آنها باقي مي ماند


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 16:39 موضوع | لينک ثابت


زندگی

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 22:31 موضوع | لينک ثابت


آقا اشتباهی آمدید

بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا میکردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه: اینجا طویله است؟ یکی از بچه ها میگه: نه آقا اشتباهی آمدید


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 23:12 موضوع | لينک ثابت


صدا ندارند

هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زيرا وقتی اين ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسياری دارند


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 23:11 موضوع | لينک ثابت


قضاوت

هر وقت خواستِد درباره راه رفتن دِگران قضاوت کنِد کمی با کفشهای او راه بروِد (تولستوی)


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 23:9 موضوع | لينک ثابت


مهرباني

مهرباني را وقتي ديدم كه كودكي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه كشيد تا پدر كارگرش زير نور آفتاب نسوزد


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 10:55 موضوع | لينک ثابت


دخترهاي دم بخت

ب.ظ): به دليل بالا بودن دخترهاي دم بخت. گره زدن چمن تا سی فروردين تمديد شد


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 10:54 موضوع | لينک ثابت


يه ضرب المثل چيني

يه ضرب المثل چيني ميگه: اگه از دوران مجردي لذت نميبري ازدواج کن!! اون وقت حتما" از فکــــــــر کردن به دوران مجرديت لذت ميبري


 

نوشته شده توسط علیرضا نجفی سوها در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 10:53 موضوع | لينک ثابت


پشت دریا....

قايقی خواهم ساخت  

 

        خواهم انداخت به آب.

 

           دور خواهم شد از اين خاك غريب

 

 

  كه درآن هيچكسی نيست كه در بيشه عشق

 

 

                               قهرمانان را بيدار كند

 

 قايق از تور تهی

 

 

       و دل از آرزوی مرواريد،

 

                       همچنان خواهم راند.

 

    نه به آبی ها دل خواهم بست

 

 

نه به دريا - پريانی كه سر از آب بدر می آرند

 

 

                     و در آن تابش تنهایی ماهی گيران

 

 

        می فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

 

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند:

 

 دور بايد شد، دور...

 

 

  مرد آن شهر اساطير نداشت

 

 

زن آن شهر به سرشاری يك خوشه انگور نبود

 

هيچ آيينه تالاری، سرخوشی ها را تكرار نكرد

 

 

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

 

 

دور بايد شد، دور...

 

 

شب سرودش را خواند،

 

 

نوبت پنجره هاست...

 

همچنان خواهم خواند.

 

 

همچنان خواهم راند.

 

 

پشت درياها شهری است...

 

 

كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است...

 

 

بام ها جای كبوترهایی است، كه به فواره هوش بشری

 

 

می نگرد...

 

 

دست هر كودك ده ساله ی شهر، شاخه معرفتی است...

 

 

مردم شهر به يك چينه چنان می نگرند

 

 

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف...

 

 

خاك، موسيقی احساس ترا می شنود

 

 

و صدای پر مرغان اساطير می آيد در باد...

 

 

پشت درياها شهری است

 

 

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

 

 

سحر خيزان است...

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

 

 

پشت درياها شهری است!

 

 

قايقی بايد ساخت...

 


 

نوشته شده توسط پروین در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 0:56 موضوع | لينک ثابت


واما با سهراب...

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~


 

نوشته شده توسط پروین در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 0:49 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط پروین در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 0:46 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط پروین در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 0:40 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 23:34 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط پروین در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 23:33 موضوع | لينک ثابت